تبليغاتX
لجن زار زندگی



چرا ؟

   تو که  هنوز هم کار می کنی .

 یه  کار تکراری..

مثل همیشه 

.................

یه صدای تکراری..

صداتم دیگه   واسم سخته  تحملش.

شاید اگه  بندازمت دور دیگه  تپش نکنی..

 

قلب من تاریخ مصرفت گذشته...!

 

هنوز نفس می کشم...!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط مانی |



داشتم فراموش میکردم که میشود انسانها 

 سگهای هاری باشند که فقط لهله

زندگی را دارند 

تا باز چشمم به پیکر کریه او افتاد

که فقط لهله دوست داشتن داشت

نفرین

نفرین

که حتی این انسانها شرافت سگ را

هم زیر سئوال برده اند.............

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط مانی |



آمدم ولی نمیدانم آمدنم بهر چه

بود!!! آره

بازم اومدم بازم این دل دیونه

هوای بیکسی

 به سر دارد بازم.......

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط مانی |



 

 

خداحافظ دوستان گلم کسانی که تو این مدت نه چندان زیاد تو وبم با نظراتشون یاریم کردن ولی دیگه دستام نای نوشتن نداره میخوام دوباره برم به خلوت خودم............

آروم و بیصدا..........

اگه تو این مدت از دستم دلگیر شدین به هر علت منو ببخشین

دوستتون دارم و برای شادابیتون دعا می کنم

سر در گریبان وهم گلایه های شبانه

تنبیه شدن روحم برای گذشته های متروک

!!!!! آ ه !!! چه وجدان نا آرامی

عجب حیوانی بودم

تاریکی شب در مقابل سیاهی روح پلیدم

برفند برف!!!!

من شرمسار از کرده ها و نکرده ها

در ذهن طوفان زده دنبال نجاتم

!!! اما چه سود جستجو  در جان فاسد

!!!! که هر چه می گردم بیشتر گندش در می آید

"چه تنگنای سختی است!

يک انسان يا بايد بماند يا برود،و اين هر دو،

اکنون برايم از معنی تهی شده‌است

و دريغ که راه سومی هم نيست!

((بچه ها از همتون متشکرم که تو این مدت کم بهم سر زدید و

 این خونه رو از سوتو کور بودن نجات دادین مخصوصا یه نفر که

 تو این مدت تنها کسی بود که......

عزیزان این وبلاگ دیگه از امروز متروکه شد و دراش رو برای

همیشه تخته میکنم))

 براتون آرزوی شادابی میکنم به قول یه نفر......

 ((  یا حق!!!   ))

 موقع اومدنم اصلا یادم نیست ولی موقع رفتنم هیچوقت از یادم

 نیمیره

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط مانی |



اسطوره غم های مرداب زده دل من

از سر فریادهای محبت گونه ی این جماعت خار دار

مبدل شد به افسانه های مگو و داستان و راستان رزهای وحشی دست تو

این دهلیز نقره فام عشق که دیدی

دل خون مرده من است که دائم  زجر می خرد

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط مانی |



گذشت ، این سال هم مثل دو سال پیش ولی من موندم و خاطره­هام.....................

ای خدا...................

دوست دارم فریاد بزنم اما به کی،نمیدونم

خدااااااااااااااااااااااااااا پس کجایی؟

دارم تو تنهاییم میسوزم ولی نمی خوام اونو با کسی قسمت کنم

لعنت به این خوشکلی من دیگه نمی خوام به کسی جز تو تکیه کنم دوست دارم تو پناه بیکسی­ام باشی و

بس ولی چرا اینا دست از سرم بر نمی دارن؟چرا؟چرا همشون میگن من با اونا فرق میکنم؟

نه اونی که با همه فرق میکنه من هستم،من، من، من، من- اونی که دنیاش با همه فرق میکنه من هستم،

من، من، من

اونی که بخاطر بیگناهی مجازات شد و میشه من هستم من،من،من

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط مانی |



+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط مانی |



در دنياي من

 

چهاراحمق وجود داشت

 

من ، من ، من و من

 

من اول غافل شد

 

من دوم عاشق شد

 

من سوم عاقل شد

 

و من چهارم باطل شد

 

آخرش نفهميدم

 

كدام هدف دنيا بود !!؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط مانی |



 

نشسته ام توي دادگاه

 

نام : ......

 

فاميل :.......

 

جرم : ........

 

زندان : اوين , بند نسوان

 

مجازات : سنگسار

 

.

 

نشسته ام روي نيمكت

 

سربازها به نوبت مي ايند توي اتاقم . دهنم را اگر

 

نميبندند دست و پايم كه بسته است . گرچه فرقي

 

هم نميكند . نايي نمانده براي صدايي كه در بيايد

 

از گلويم . از سربازها نميترسم از اين حس شهوت

 

كثيف كه كشيده ميشود روي تنم حالم به هم ميخورد .

 

.

 

اين غرور لت و پاره را نميخواهم ديگر . فعلا بايد

 

به فكر ترميم سكوتم باشم . تا صدايش در نيامده .

 

.

 

با چه اشتياقي حياط زندان را ميكني . چه شوري داري

 

وقتي چاله ميكني و تيشه ميزني به ريشه ي من . خوشم

 

مي ايد حد اقل تو نجات پيدا كردي .

 

.

 

روي ديوار زندان نوشته اند :

 

زندگي زيباست اي زيبا پسند

 

به خدا حوصله ي خنديدن ندارم . فقط به قول تو : كوفت

 

.

 

خيلي گرسنه ام . غذاي زندان بد است . خودم را ميخورم .

 

سير نميشوم . من سخت احساس بي وفايي ميكنم .

 

مازوخيست شده ام ؟

 

.

 

كسي ميگفت چه تضميني هست با مرگ تمام رنجها , تمام

 

شود ؟ . ميگفت از مرگ نميترسد از اين كه مرگ پايان كار

 

نباشد هراس دارد . از اينكه مسخ شود در كالبد سوسكي

 

شايد . بودايي كوچك شود و تمام رنج زمين بيفتد روي

 

دوشهايش .

 

.

 

تازه گيها ديگر از مرگ نميترسم . راستي به نظر تو مرگ

 

مرا تمام ميكند ؟

.

 

كارت تا حالا حتما تمام شده كه امدي كنار سلول من . از اول هم

 

ميدانستم تو زندان باني , نه هم سلولي . مي ايم دنبالت . زحمت

 

بستن دست و پايم را سربازها قبلا كشيده اند . ميپرم توي چاله .

 

خوابم مي ايد . گرسنه ام . اينجا كسي غرور مرا نديده؟ دلم برايش

 

تنگ شده .............

 

.

 

راستي من از درد ميترسم . نميدانم چرا تو سنگت را محكم تر از

 

بقيه ميزني ؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط مانی |



تیر غم و بد بختی فرو رفته در جانم

دیگر بیرون نخواهد آمد از مغز استخوانم

تا ابد اینچنین نا کام خواهم ماند

آه.......

خدا کجاست بروم دادی کنم

فریادی بر آرم از سر ناچاری

اعتمادم را تباه کردند

جانم را فنا کردند

دریچه های ماه بسته شد

آّه...... من حرام شده ام

!!!!

trinity7.jpg (26249 bytes)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط مانی |



محض خاطرات تلخم مینویسم !!!

زهر زندگی سخت جانم کرده است !!!

روحم را عریان خواهم کرد از جسم !!!!

تا ببینند من هم خری هستم مثل خودشان که لباس آدمیت را کش رفته ام !!!!

از دست زمانه چه گلایه ؟؟؟

از آدمیزاد چه گلایه؟؟؟

تف به ذات خرم که هوس آدم شدن نداشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط مانی |



تفکرات نا بهنگام ذهن موریانه زده اش

لجن زد به سراسر زندگی معصومانه ام

با تمام معصو میت از دست رفته از ذهن خون مرده اش متنفرم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط مانی |



 

دردهاي من

 

دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
چامه و چكامه نيستند
تا به رشته ي سخن در آورم
نعره نيستند
تا زناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي كند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي دردهاي كهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ وبوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟

.............

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط مانی |



در فراسوی بودنهای نبود

این منم فرسنگها دور از دعا

این منم از تنهایی مرگ بالا می آورم

این منم که در گورستان تنهایی بوی زندگی را با ولع استشمام میکنم

این منم که زندگی مرا استراغ کرده

این منم که حتی حتی عزائیل هم مرا نشخوار نمیکند

این من بودم که در خرابهای ذهنم با تردید های تقدیمی روزگار نزدیکی کردم

از آن همه نا امیدی بارور شدم!!!!!!!!!

عجب ولد زنایی بود این فرزند خون 

که مرا تا همیشه به غر نیستی باورها برد

تا ابد مرا ملعون کرد تا حتی آسمان هم به من لعن کند!!!!

گویا میدانستم : که سهم من از زندگی فقط خس خس شوم نفسهاست!!!!

حال ... این منم !!!!

مانده ام تنها!!!!!!!!

 مانده ام تنها و تو از بو ی کهنگی گورم بیزاری !!!!

من مانده ام تنها و تو از رخوت سرد کفنم بیزاری !!!!

من مانده ام تنها و تو از مزه شراب کپک زده مغزم عق میزنی!!!!

من مانده ام تنها و تو از کرختی قلبم می نالی!!!!

من مانده ام تنها و تو حتی به یاد وسعت این تنهایی  تف هم نمی اندازی!!!!

من مانده ام تنها ای بی معرفت !!! صدای بد بختی جان کندنم را نمی شنوی؟؟؟

من مانده ام تنها بوی تعفن تنهاییم را حس نمی کنی؟؟؟؟

من مانده ام تنها و تو از وحشت ظلمت این تنهایی فرار میکنی !!!!!!!!!

نا مسلمان !!! این منم فرسنگها دور از دعا  .... مانده ام تنها !!!

من زیر خط فقر عاطفه ... تو به فکر خود دنبال این و آنی ....!!!!

من در تلاطم شبهای بارانی .... تو رفته رفته غریب تر .....

التماست نمیکنم !!!

اما ....

نا مسلمان !!!!

به یاد من هم باش که من مانده ام تنها!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط مانی |



 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط مانی |